بیترین - Bitrin
مطالب جالب - مطالب علمی - ترفند کامپیوتر - ترفند موبایل - مطالب مذهبی - مطالب اجتماعی - آموزش آشپزی - طالع بینی - شعر و ادبیات - تصاویر و عکس های جالب - مطالب طنز - داستان کوتاه
  ساعت  
  سخن بزرگان  
اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است(شوپنهاور)
  کلام نور  
هيچ مردمي با هم مشورت نكند مگر اينكه به درستي هدايت شوند . حضرت امام حسن (ع)
  لطیفه  
سیگاریه میره لباس فروشی،‌ میگه:‌ ببخشید شلوار نخی دارید؟ یارو میگه:‌بعله. طرف میگه: بی‌زحمت دونخ بدین.
  اس ام اس  
شرکت ال جی شما را به ادامه خواب دعوت می کند...!!

محصولات روز







تعداد بازدید این وبلاگ تا کنون : 556
سرگرمی
گفتگوی مجنون با خدا

یک شبی مجنون نمازش را شکست
 بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
 پر زلیلا شد دل پر آه او
 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
 بر صلیب عشق دارم کرده ای
 جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای
 نشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی
 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
 مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

 

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم
 در رگ پیدا و پنهانت منم
 سال ها با جور لیلا ساختی
 من کنارت بودم و نشناختی
 عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
 گفتم عاقل می شوی اما نشد
 سوختم در حسرت یک یا ربت
 غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
 دیدم امشب با منی گفتم بلی
 مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
 حال این لیلا که خوارت کرده بود
 درس عشقش بیقرارت کرده بود
 مرد راهش باش تا شاهت کنم
 صد چو لیلا کشته در راهت کن

 

 


دلبستن...

 

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.
روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.
قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.
سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.


جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست


عشق بازی خدا با انسان

گفتم : خدای من ،
دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا
برشانه های صبورت بگذارم ،
آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی
که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،
من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،
اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم
تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدایت کردم ،
آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود
که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،
بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،
می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ،
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا ،
آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،
من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی
و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .
گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...
گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت...


حکایتی از سعدی

در شهری پادشاهی بود و می خواست قبرستان شهر را تبدیل به بنایی کند
چاره ای اندیشید که چه کاری انجام دهد تا استخوانهای مانده در قبرستان،
مردم را نگران و در آنها ایجاد حساسیت نکند.

پس همه اهالی شهر را فرا خواند و به آنها پیغام داد که هر کس به هراندازه ای از استخوانهای قبرستان بیاورد هم وزن آنها طلا دریافت می کند.

خلق الله براه افتادند در قبرستان و همه استخوانها را جمع کردند و هم وزن آنها از پادشاه طلا گرفتند.

انسان ساده دلی که در شهر دیرتر از همه از این موضوع خبر دار شده بود
به قبرستان رفت و تکه استخوان کوچکی پیدا کرد و نزد پادشاه آورد
رو به پادشاه کرد و گفت که هم وزن آن یک سکه اشرفی به او بدهد.

بدین ترتیب استخوان را در یک کفه ترازو و یک اشرفی در کفه دیگر گذاشتند
دیدند که کفه استخوان پایین تر است

بعد از آن ۲ اشرفی ، ۳ اشرفی ، ۱ کیسه اشرفی ، ۲ کیسه اشرفی ، ۳ کیسه اشرفی ….
عجب!!! این استخوان هنوز کفه اش پایین تر از این همه طلاست.

حکیمی که در دربار شاه بود گفت : چاره کار در دست من است حالا کفه ها را خالی کنید.
استخوان را گذاشت روی یک کفه و روی کفه دیگر هم یک اشرفی انداخت
کفه استخوان پایین تر بود

حکیم کمی از خاک گورستان را روی استخوان ریخت
گفتند: حکیم چه کار کردی
تو وزن کفه استخوان را بیشتر کردی ولی کفه ها برابر شدند.

گفت :بلی
گفتند: چرا؟

گفت :این استخوان کاسه چشم آدم حریص بود که جز با خاک گور با چیز دیگری پر نمی شد.

سعدی خلاصه مطلب بالا را در دو بیتی زیر بیان می کند:

آن شنیدستی که در اقصای غور بار سالاری بیفتاد از ستور
گفت: چشم کور دنیا دار را یا قناعت پر کند یا خاک گور


اگر این چنین بود...

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست 

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود


اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی


اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 
دکترعلی شریعتی


صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

مطالب  1 تا 5 از تعداد کل 9 یافته را مشاهده میکنید!

Untitled 2
natty3

 
 

نام حقیقی :  saeed mosavi
تاریخ تولد : 1367/06/28
موقعیت : ایران - فارس - شیراز
جنسیت : مرد

 
ارسال پیام
محصولات روز






طالع بینی | فروشگاه خانه | قوانین
  natty3.
بازیابی کلمه عبور | عضویت   کلمه رمز
نام کاربری